خواب دیدن و رفتن به مهدکودک
اواخر مهر ماه بود. یه روز صبح که از خواب بیدار شدی اومدی گفتی که خواب دوستامو دیدم. خیلی خوشحال شدم. خودت خیلی خوشحال بودی و دوست داشتی که بری ببینیشون. من که قبلش کلی اصرارت کرده بودم که از مهر ماه بری مهد راضی نمی شدی، حالا که دیدم کلی ذوق داری سریع آمادت کردم و با هم رفتیم مهدکودک.
وقتی رفتیم مهد، وارد کلاس که شدی دوستات کلی جیغ زدن و اومدن بغلت کردن.
خاله ها هم کلی از دیدنت خوشحال شدن. خانم زهره بخش باهام دعوا کرد که چرا زودتر نیوردیش و من واسش توضیح دادم که خودت دوست نداشتی بیای و همش فکر میکنی من دوباره میخوام برم سرکار و نفر آخر میام دنبالت.
الان خداروشکر یک ماه از مهد رفتنت میگذره
روزبه روز بیشتر ذوق مهدتو داری. ذوق دوستات. ذوق خاله هات و ذوق تمام کارهایی که تو مهد انجام میدین![]()
و من کلی خوشحالم که الان دیگه صبح ها حوصلت سر نمیره و هر روز با ذوق میری مهدکودک.
راستی روزهای یکشنبه و سه شنبه هم میریم بازیکده واسه کلاس زبان.
خداروشکر خیلی علاقه پیدا کردی به کلاست، به آموزش زبان و به دوستای جدیدت.
امیدوارم شاهد پیشرفت های بیشترت باشم.![]()


خواب دیدن و رفتن به مهدکودک 
